تکیه گاه:
درست دیشب بود که
بخود غریدم و گفتم که چقدر من عالیم و همه به کارم من محتاج! تا اینکه موقع رفتن
به خانه موضوع عجیبی توجه ام را جلب کردٰ آره پیر زنی که چادرش شبیه به مادر من
بودٰ وقت بیشتر توجه کردم دیدم دستان ترکیده اش نیز شبیه به مادر من هستٰ وقت
نزدیکتر شدم دیدم چروک صورت و آه که از درون میکشد نیز شبیه به مادر من هست ٰ حسی
عجیب بمن دست داد ٰ در مزرعه پنبه بودم مادرم دستکش که در دست داشت بمن داد و گفت
اینها را بگیر تا دستانت زخم نشود ٰ من هم گرفتم و دستکش را پوشیدم ٰ ناگهان پیره
زن صدا کرد ایجوان کمک کن ! اخه نمیدانم که این مادر با اخرین توان که عبارت از
عزت نفس و غرورش باشد بکدامین پسر مثل من و یا شبیه من میخواهد تکیه گاه باشد؟!
اینجا بود که فهمیدم من خودم پوچم فقط تکیه گاه که دارم و داشتم خیلی محترم و خیلی
قوی بوده ای مادر بابت تمام روزهای که برای شادی من خود را ناشاد کردی دستان
ترکیده ات را میبوسم خاک کف قدمهایت را سرمه چشمانم میکنمٰ مادر اینکه گفته اند
بهشته زیر قدمهای توست دروغ بوده من خود شاهدم که بهشت دامن توست
الهی هرچه خواهی ازمن بگیر جز این بهشتت را آمین یا رب العالمین
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
هوالعالم
اخ
امشب چه حالي دارم، انگار تنها ترين تنهاي
روي زمين هستم، امشب اندوه دلم را نگرفته بلكه دلم اندوه و غم را گرفته، وقت داشتم
به آرزوهايم مي انديشيدم، ديدم كه چقدر ارزوهايم را بدست خودم پرپر كردم، ارزوهاي
كه بايد به انها ميرسيدم، بايد از شون ثمر ور ميداشتم، اينك پرپر شده و من هم لب
جوي نشسته و پرپر شدن شون را تماشا ميكنم.
چقدر دلم ميخواست كه امشب يكي را هم راز داشته باشم، يكي را ميخواستم كه براي گريه هايم سنگ صبور بشه و منو در زنده بودن ياري بده، اما انگار امشب كسي نيست جز تنهايي كه مرا شديدا دارد ياري ميرساند.
اي تنهايي مرا ياري كن كه دارم ميمرم، اره درست شنيديد دارم از تب تنهايي جان ميدهم، اين روزها خيلي دلم تنگ شده است ، براي تمام ارزوهايم براي تمام انديشه هايم براي تمام خاطرات خوش دوران مدرسه ام.
امشب رفتم تو حياط خانه با ستاره ها درد دل كردم جالب بود من هرچيزي گفتم جوابمو نداد حتي به بهشون فحش دادم نيز جواب نداد، انگار ميگفت برو بابا تو لياقت حرف زدن با ما را نداري ، زنگ زدم به سميه اون هم مشغول بود بعد كه زنگ زدم خيلي زود قطع كرد و رفت. اره وقت ادم كه شديد غرق نياز است تنها ميماند، امشب وضع و حال مرده ها را بيشتر درك كردم.وقت ميتي كه شديد از سوي خانواده اش احساس نياز ميكند خانواده اش اورا تنها ميگذارد.من هم امشب تنهايي ام را جشن ميگيرم .
اره تنها تنهايي است كه اكثر اوقات ادم را در ميابد اي تنهايي امشب مرا در ياب كه زجريست مرا زندگي بيا ولطف كن و اين جر را با خود ببر اي مرگ!
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
هرگز بي همسفر:
روزي
سفري داشتم، سفر سخت و پرپيج وخم نه اشتباه نكنيد سفر من سفر شهر به شهر يا صحرا
به صحرا نبود، بلكه سفري بود در درون، درون كه هميشه انرا به ياد فراموشي سپرده
بودم و هيچ موقع از اون خبري نداشتم، خبر كه نداشتم هيچ بلكه اصلا نميدونستم كه ميشود
به درون خود هم سفر كرد، خوب از اين جهت گفتم هرگز بي همسفر ، چون بلاخره كسي با
عث شد كه اين اسم را براي اين سياهه انتخاب كنم، اره رفيق هميشگي من جناب تنهايي،
تنهايي باعث شد كه من به درون سفر كنم، عجب سفري بود اين سفر به درون.
سفر اول من به درون متاسفانه بدون همسفر بود ، ولي از انجاييكه در سفر به خيلي از چيزهاي عجب الخلقه برخورد كردم و چيزي از انها نفميدم، با برگشت از سفر اول تصميم گرفتم كه بعد از اين اگر پيش امد كه به درون سفر كنم حتما بايد يك همسفر با خود ببرم.
از قضا چند هفته بعد اون سفر اول ناگزير شدم كه سفر دومم را شروع كنم قبل از شروع به سفر دوم دست به د امن عقل زدم كه منو در اين سفر همراهي كند،از انجاييكه عقل دلش به حال زار من سوخت، منو در اين راه همراهي كرد،با شروع سفر كه منو عقل همسفر بوديم با راه به موجودات عجب الخلقه كه من اصلا در سفر اول به انها بر خورد نكرده بودم بر خورد كرديم و عقل هريك را توضيح ميداد بمن بيچاره،و من همچنان از عقل ميپرسيدم و عقل نيز جواب ميداد، بلاخره در اين سفر عجيب و غريب بجاي رسيدم كه بهش ميگفت المركز حساسيه ، من راجع به اين مركز كه اسمش را ذكر كردم از عقل ميپرسدم و عقل نيز جواب ميداد، در لابلاي جوابهاي جناب عقل يك جواب به نظرم خيلي جالب بود و توجه من را بخود جلب كرد، سئوال من اين بود، اگر اين مركز حساس تمام سيستم اين كشور را خدمات دهي ميكند چه نقشي در تصميمگيريهاي اين كشور خواهد داشت؟
جواب عقل اين بود كه براي اينكه اين مركز به تمام اعضاي اين كشور خدمات ارزنده ميدهد بنا براين تمام اركان هاي ديگه نيز به صورت دواطلب به اين مركز سهمي از اسهام خويش را ميدهد، كه يكي از اون سهم ها تصميمگيري هست، اين مركز زمان تصميم ميگرد كه خود را نيازمند يك مركز ديگه دريك كشور ديگه بداند، واگر بين اين دو مركز به هر نحوي ارتباط بر قرار شد اين ارتباط را به سختي ميشود از هم مختل كرد، كه اين اختلال سازي حتي به نابودي هر دو كشور يا يكي از ان دو منجر ميگردد
از عقل پرسيدم كه اي عقل تو در قدرت تصميم گيري قويتري يا اين مركزحساسيه؟ عقل جواب داد اين مركز زيرا تمام اركان هاي اين كشور مركز فوق را در تصميمش همراهي ميكند، بسا اوقات شده كه تصميم اين مركز حكمران كشور مربوطه شده است.
از عقل پرسيدم كه چرا اين مركز نياز به ارتباط با يك مركز غير خود در يك كشور ديگر را ميبيند؟ عقل جواب داد چون ميخواهد بي همسفر نباشد.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
وقت
تمام ارزوهايت را روي شانه هاي يكي ديكه استوار ميكني و اون تو را به هر نحوي
تنهات ميگذاره انوقت بگو كه چه حالي خواهد داشت،،، وقت بكسي دلميبندي كه فكر ميكني
ميتونه تورا از تاريكها نجات بده و اون تورا قال ميگذاره بگو انوقت چه حالي داري
امروز چيزي كه برات ميتونم بگم اين است كه دوستت دارم
دوستت دارم به اندازه تمام ارزويهايم ، به اندازه تمام شبهاي تنهايم، به اندازه تمام شب هاي گرسنگيم، به اندازه تمام روياهايم، به اندازه تمام اراده ام، به اندازه تمام وجدانم، به اندازه تمام معنويتم.
دوست دارم حتي اگر تو دوستم نداشته باشي! مهم نيست اين حق من است كه بخواهم كي را دوست داشته باشم
من به اندازه يك عمر تجربه دارم و به اندازه يك عمر غم، غم تنهايي ، شايد غرورم بخاطر اين باشد كه كسي تنهايي من را نفهمد
اي تنهايي اي رفيق هميشگي شايد تو منو درك كني اي تنهايي ،،، دوست دارم به اندازه تنهاييهايم
زمانيكه ادم را تنهايي احاطه ميكند!! زمانيكه فكر ميكني دنيا به پايان رسيده، چه حالي خواهي داشت.
پس تنهايم نگذار كه از تنهايي و اين رفيق هميشگي سخت در هراس هستم، گرچه تنهايي دوست خوبي برام بوده و هيچ وقت بمن دروغ نگفته و بي وفايي نكرده، ليك باز من نسبت به اون بي وفا هستم و از اون هراس دارم.
هراس از تنهايي به اين معني اين است كه دوست نداري محبت را از دست بدي، ولي وقت تنهاي هستي به اين معني است كه از محبت خبري نيست، زيرا تنهايي و محبت سالها قبل با هم در يك نزاع خونين از هم جدا شده بودند.
گرچه محبت نيز بدون درد و رنج نيست، طوريكه من ميدانم درد محبت خيلي سخت و جانسوز هست طوريكه صورتم را در 5 شنبه گذشته به سختي ميسازاند و دردم داد، اما نميدانم چرا دردش با شور و لذت همراه بود؟
چه حسي است حس كه احساس مسئوليت در قبال كسي بكني، و زماني اين احساس زيبا ميشود كه دو طرفه باشد، زيبا تر ان زماني ميشود كه با علاقه دروني همراه باشد.طوريكه جز يار كسي نبيني و نشناسي!
بگذار سرت را درد نيارم و منظورم اصليم را بهت بگم، اگر خواستي جواب بده و اگر نه مشكلي نيست زيرا هميشه اصول بر اين بوده و اينك من توقع اصول شكني ندارم.
بگذارت بهت بگم كه چون شير مادر دوستتدارم.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
فاصله میان قلب ها !!!! ...
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان
قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد
سرانجام او چنین توضیح داد
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت
و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط
در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |















